| دوشنبه 1388/06/23 - [0:15] |
سلام سلام سلام.
سلام به همه ی دوستای خوبم.
اومدم بگم که اسباب کشی کردم.
آدرس خونه ی جدیدمم اینه ٰ فقط هدیه مو جا نذاری:
http://waterfootsound.blogspot.com/
من لینک دوستان رو هم جابه جا می کنم ٰ اگه دوستان هم این لطف رو در حق آب بکنن ٰ ممنون می شم.
منتظرم ٰ بفرمایید.
| جمعه 1388/06/20 - [17:2] | شازده کوچولو- بخش 21 |
... آن وقت بود که سر و کله ی روباه پیدا شد.
روبا ه گفت: - سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صدا گفت: -من اینجام، زیرِ درخت سیب ...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یه روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی دانی چقدر دلم گرفته ...
روباه گفت: -نمی توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پیِ چی می گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پیِ آدم ها می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است. تو پیِ مرغ می گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نه، پیِ دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگه منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو برای من میان همه ی عالم موجود یگانه ایی می شوی من برای تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم کم دارد دستگیرم می شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره زمین هزار جور چیز می شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره ی زمین نیست.
روباه که انگاری حسابی حیرت کرده بود گفت: - رو یه سیاره ی دیگر است؟
-آره.
-تو اون سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چطور؟
-نه.
روباه آهکشان گفت: -همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار می کنم آدم ها مرا. همه ی مرغ ها عین همند همه ی آدم ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می کند. اما اگه تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پای تو رو می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند: صدای پای دیگران مرا وادار می کن تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه یی مرا از لانه ام می کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن جا آن گندم زار را می بینی؟ برای من که نان نمی خورم گندم چیز بی فایده یی است. پس گندم زار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندم زار می پیچد دوست خواهم داشت ...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می خواهد، اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کُلی چیزها سر درآرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر درآرد. آدم ها دیگر برای سر درآوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست ... تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی صبور باشی، اولش یک خرده دورتر از من می گیری این جوری میان علف ها می نشینی. من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی، جون سر چشمه ی همه سوء تفاهم ها زیرِ سرِ همین زبان است. عوضش می توانی هر روز یک خرده نزدیک تر بنشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد پیش روباه.
روباه گفت: - کاش سرِ همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلاً سرِ ساعتِ چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش تر احساسِ شادی و خوشبختی می کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟ ... هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد.
شهریار کوچولو گفت: -رسم و رسوم یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطره ها رفته. این همان چیزی است که باعث می شود فلان روز با باقیِ روزها و فلان ساعت با باقیِ ساعت ها فرق کند. مثلاً شکارچی های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبه ها را با دخترهای ده می روند رقص. پس پنجشنبه ها بَرّه کشانِ من است: برای خودم گردش کنان می روم تا دم مُوستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رفتند رقص همه ی روزها شبیه هم می شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است.من که بدت را نمی خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.
-روباه گفت: -چرا، برایِ خاطرِ رنگ گندم.
-بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گلِ تو تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به ات می گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آن ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صد هزارتا روباه دیگر. او را دوستِ خودم کردم و حالا تو همه ی عالم تک است. گل ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای تان نمی شود مُرد. گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام (جز دو سه تایی که می بایست پروانه بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه گذزاری ها یا خودنمایی ها و حتا گاهی پی بُغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام، چون که او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است: جز با چشمِ دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشم سَر نمی بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشم سَر نمی بیند.
-ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -... به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام.
روباه گفت: -آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی ...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
| پنجشنبه 1388/06/19 - [13:54] |
| چهارشنبه 1388/06/18 - [0:29] |
| دوشنبه 1388/06/16 - [15:20] |
به نظرم جالب اومد:
هر چه رفت از دست، یادِ آن به نیکی می کنند
چهره ی امروز از آیینه ی فردا خوش است...
| شنبه 1388/06/07 - [13:3] |
دلش از همه دنیا گرفته بود،
آروم و بی صدا رفت نشست یه گوشه،
ریز ریز شروع کرد به گریه کردن،
رفتم نشستم کنارش
یه کم باهاش شوخی کردم
یه کم سر به سرش گذاشتم
گفتم شاید بهتر شه
اما نشد؛
آروم نشد
اما شد بهونه ای واسه من،
منم نشستم کنارش...
بامزه شده بودیم،
من اومده بودم اونو آروم کنم
اما حالا داشتم پا به پاش ...
دنیای بَدی نداریم
اما
دنیایِ بدی درست کردیم،
می تونست خیلی قشنگتر از اینا باشه،
...
| یکشنبه 1388/06/01 - [11:1] |
اگه یه لحظه
فقط یه لحظه
واقعاً و قلباً دَرک می کردیم
که همه چیز تو دستای خداست،
هیچ وقت نا امید نمی شدیم،
هیچ وقت از هیشکی هیچی نمی خواستیم،
هیچ وقت امروز و را به خاطر نگرانی فردا رها نمی کردیم،
...
فقط از خدا می خواستیم
دستشو نشونمون بِده؛
همین.

آرشیو مطالب
شهریور 1388
آرشیو موضوعی
لینک دوستان
ایوب اکبری مغانجوقی
لینک روزانه
نویسندگان وبلاگ
خروجی وبلاگ